الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

الینا * نیکویی و نعمت برای ما *

4 ماهگی من...

بازم به لطف خدای مهربون من یک ماه بزرگ تر شدم و البته شیطون تر.......شیطون که میگم یعنی اینکه مامان و مامان بزرگم حدود یک ساعت وقت صرف کردند تا اینکه بتونند چند تا عکس مناسب و در خور شان من ازم بگیرند!       فکر نکنید همیشه میخندم ها.......میگید نه؟         ...
29 آذر 1391

8 ماهگی و جشن دندونی...

هشت ماهه شدنم با يك اتفاق خيلي خوب توام بود...اون اتفاق اين بود كه دقيقا شب تولد 8 ماهگيم وقتي داشتم گريه ميكردم؛يهو يك مرواريد كوچولو روي لثه پائينم توسط مامان كشف شد و اين بود آغاز ماجراي ترتيب دادن يك مهموني كوچك به همين مناسبت     ...
10 آذر 1391

یک روز خوب...

اول آبان ماه؛ چشمانم به دیدار یکی از فرشته های خوب زمینی روشن شد...بله آقای دکتر معینی...بی شک یکی از بهترین و حاذق ترین پزشکان متخصص زنان در ایران که روز 8 فروردین سال 1391 من رو به پدر و مادرم هدیه داد     آقای دکتر به خاطر همه مهربونیهات ازت ممنونم...     امروز عید قربان است...غمهایتان قربانی شادیهایتان...عیدتون مبارک ...
5 آبان 1391

من غلتیدم...

امروز برای اولین بار در سن 4 ماه و 9 روزگی؛ یهو نگاهم از عرش به فرش افتاد!!!       ...
17 مرداد 1391

بیبی انیشتین!

از اونجایی که مامان و بابا در کمین 3 ماهگی من نشسته بودن تا تمرینات لازم برای دانشمند شدن من رو شروع کنند؛ به محض اینکه سه ماهه شدم تمرینات لازم شروع شد:   گاهی جهت کتاب عوض میشد و من هم تغییر جهت میدادم   و ثمره نیم ساعت کلاس درس هم این بود:   و البته موفق بودن اولین جلسه کلاس درس باعث شد که یک جایزه بزرگ نصیبم بشه.....رفتن به پارک...با مامان و بابا و مامان جون و بابا جونم   ...
20 تير 1391

تست مشاغل مختلف...

راستشو بخواهین یه روز داشتم فکر می کردم که وقتی بزرگ شدم چه کاره بشم؟   شاید یه سرآشپز تو یه رستوران بزرگ   شاید مدل برای یک کمپانی معروف در تولید کیف و کفش   یا یک ستاره مشهور در دنیای موسیقی   اصلا عضو فعال بسیج خواهران باشم چطوره؟   شایدم استاد دانشگاه شدم   شاید زورگیر بشم بد نباشه   یا اینکه شغل شریف و پردرآمد گدایی   نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
10 تير 1391

3 ماهگی من

یادتونه گفته بودم در آستانه سه ماهگی قرار گرفتم؟ من امروز سه ماهه شدم .     ...
8 تير 1391

یک ماهگی و دو ماهگی من...

چقدر زود روزها در سپری شدن یکی پس از دیگری از هم سبقت گرفتن و منو به یک ماهگی و دو ماهگی رسوندن و الان من در آستانه سه ماهگی قرار گرفتم ...
8 تير 1391

جدایی من از فرشته ها...

به نام حق   پارسال همین موقعها بود که از بین بیشمار فرشته آسمونی خدا منو انتخاب کرد برای اینکه 9ماه تو وجود یک فرشته زمینی به رشد و نمو برسم و بعدش بشم جانشین اون بر روی زمین. جدایی از دوستام برام خیلی سخت بود ولی خدا به من گفت فرشته زمینیت خیلی مهربون تر از فرشته های آسمونیه و خلاصه من تن دادم به این سفر پرماجرا............... یک ماهی بود که در وجود فرشته زمینی جای گرفته بودم ولی هنوز از وجودم بی خبر بود تا اینکه یک روز متوجه تغییراتی در وجودش شد و خلاصه این شک و تردید با یک آزمایش تبدیل به یقین شد.وای چه روزی بود اون روز.....   روزها گذشت و گذشت.............. روزهای پر استرس..... روزهای شاد..... روزهای پ...
1 ارديبهشت 1391